معرفی بزرگان علم

ابن سینا

پیرامون ابن سینا تحقیق می کردم که متوجه شدم بخشی از زندگینامه ایشان که به دست خودشان نوشته شده است موجود می باشد. و خب چه کسی بهتر از خود آدم می تواند زندگی خود را باز گو کند. پس تصمیم گرفتم تنها سخن خودشان را که به وسیله یکی از شاگردانشان به نام ابو عبید جوزجانی نقل شده در این سیاهه بیاورم.

پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم. نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند. در آن هنگام مردی به نام ابوعبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم. زمانی که ناتلی به خانهٔ ما آمد، من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد، فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوهٔ دانشمندانِ آن زمان بود، تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تأکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشهٔ خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسیِ آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استادِ خود برتری یافتم. چون ناتلی از بخارا رفت من به پژوهش و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم. اندکی بعد میلی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان پیشی نوشته بودند همه را به دقت خواندم، چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت، در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار زما صرف کردم. در این زمان کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

پس از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب مابعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرضِ نویسنده را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقتِ آن پی نبرده‌بودم.چهرهٔ مقصود در حجابِ ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروشِ دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من درخواست کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابونصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از برداشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردا

آن روز برای سپاسِ خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم.در این هنگام سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.زمانی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که بیشتر مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم. چندی پس از این روزها پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم.چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا نزدیکی پیدا کردم و به تألیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن دربخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم.

در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به جرجان(شهری در محل گنبد کاووس کنونی) رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به جرجان(شهری در محل گنبد کاووس کنونی) بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابوعبید جوزجانی در جرجان(شهری در محل گنبد کاووس کنونی) به نزدم آمد.

ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان زندگی با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را که به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و از آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین زمانها استادم کتاب قانون را نوشت و تألیف کتاب بزرگ شفا را به خواهشِ من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید؛ استاد وزارتِ او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد. ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تنِ دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان درآمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سَفَروحَضَر و به هنگام جنگ و صلح، استاد را همراه و همنشینِ خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاءرا تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و به خاک سپرده شد. او با روش‌های اندیشمندانه بیماران را درمان می‌کرد.

همچنین این شاگرد درباره علت مرگ این بزرگوار چنین نقل می کند که:

ﻫﻤﻪ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺁﻣﯿﺰﺵ ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﻭﯼ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺷﻬﻮﺍﻧﯽ ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﯾﺎﺭﺍﻥ، ﺯﯾﺎﻥ ﺯﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻮﺷﺰﺩ ﺷﺪ . ﺷﯿﺦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺟﺴﻤﯽ ﻭ ﺭﻭﺣﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﻬﺮﻩٔ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪٔ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎ ﻧﯿﮏ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﺮﮔﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺷﻮﻡ . ﺯﯾﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﻮﺍﺕ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺟﺴﻢ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺷﯿﺦ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﮐﺮﺩ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻋﻼﺀﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﺑﺎ ﺗﺎﺵ ﻓﺮﺍﺵ ﻣﯽﺟﻨﮕﯿﺪ ﻭ ﭘﻮﺭﺳﯿﻨﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻗﻮﻟﻨﺞ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﺷﯿﺦ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ . ﺷﯿﺦ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺁﻥﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﺎﺭﺯﺍﺭ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﻣﯿﺮ ﺯﻣﯿﻦﮔﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﮕﺎﻣﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻫﺸﺖ ﺑﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺗﻨﻘﯿﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺯﯾﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﺭﻭﺩﻩﻫﺎﯾﺶ ﺯﺧﻢ ﺷﺪ . ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﻋﻠﯿﻞ ﮔﺸﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢﻧﺸﯿﻨﯽ ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﯿﻤﺎﯼ ﻗﻮﻟﻨﺞ ﻭﯼ ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻭﺭﺁﻭﺭ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﻣﯽﯾﺎﻓﺖ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﮐﺎﺏ ﻋﻼﺀﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻫﻤﺪﺍﻥ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﮔﺮﺩﯾﺪ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺍﯾﯿﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﺍﻥ ﺭﺳﯿﺪ، ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺩﺍﺭﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ‏« ﻣﺪﺑﺮ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﻓﺮﻭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ‏» . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ . ﺟﺴﻤﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ هشت ساله بود.

لطفا به این مطلب امتیاز دهید

خالقی

نویسنده بخش بزرگان علمی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینها را هم ببینید

بسته
Free WordPress Themes
بسته